تبلیغات
جنگ نرم چادر میخواهد نه اسلحه.... - "بخاطرعروس خانمی که توماشین بود"

 یه موتورگازی داشت که هرروزصبح وعصرسوارش میشدوباش
میومدمدرسه وبرمیگشت.

یه روزعصرکه پشت همین موتورنشسته بودومیرفت؛رسیدبه چراغ قرمز.
ترمززدوایستادیه نگاه

به دوروبرش کردوموتورروزدرو جک ورفت بالای موتوروفریادزد:

الله اکبر الله اکبر...

نه وقت اذان ظهربودنه اذان مغرب

اشهد ان لا اله الا الله

هرکی اقامجیدرونمیشناخت غش غش میخندیدومتلک مینداخت
وهرکی هم میشناخت مات و

مبهوت نگاهش میکردکه این مجیدچش شده؟قاطی کرده چرا؟

خلاصه چراغ سبزشدوماشیناراه افتادن ورفتن وآشناهااومدن
 سراغ مجیدکه اقامجید؟چه طورشدیه هو؟

حالتون خوب بودکه!مجیدیه نگاهی به دوستاش انداخت وگفت:"مگه متوجه نشدید؟

پشت چراغ قرمزیه ماشین عروس بودکه توش بی حجاب نشسته بود
و آدمای دورش نگاهش میکردن

من دیدم توروزروشن جلوچشم امام زمان داره گناه میشه به خودم گفتم
 چکارکنم که ایناهواسشون

ازاون خانم پرت بشه دیدم این بهترین کاره!همین!!!!


«برگی از خاطرات شهید مجید زین الدین»



طبقه بندی: حجاب و عفاف، متن ادبی حجاب و عفاف، دلنوشته حجاب و عفاف،

تاریخ : شنبه 21 فروردین 1395 | ساعت 01 و 58 دقیقه و 50 ثانیه | نویسنده : زهرا شیری | نظرات

  • paper | بلاگ اسکای | ایران موزه